خرید بک لینک
از جهنمت نمی ترسم...

بهشتت مرا سر ذوق نمی آورد...

وقتی به تو فکر میکنم نه خوف دارم و نه رجا...

من فقط اسیر یک چیزم...

قدرت داستان سرایی ات...

اینکه یکی را از کویر مامور رساندن من به خودت می کنی...

کویر...از کویر که گل و شبدر نمی روید...

اما حالا وقتی به کویری فکر می کنم که واسطه رسیدن من به سبزترین لحظات با تو بودن شد...

نشئه می شوم...

اغراق نیست اگر بگویم این زیباترین داستانی است که دارم از تو می بینم...

وقتی به تو فکر میکنم...نه از جهنمت می ترسم و نه به بهشتت امید دارم...

فقط...

یک چیز...یک حس خاص...ته سینه ام وول می خورد...و بعد...

یک گرمای دل انگیز مثل شمع...از ته سینه ام تا قلبم هی بالا می آید و پایین می رود...

و در تمام لحظات...فکر تو توی ذهنم می چرخد...

این عشق نیست...حاضرم قسم بخورم...

یک چیزی است مثل...

مثل...

نمیدانم...این حس خاص را تابحال نداشته ام...

شیرین است...مثل عشق است...

اما عشق نیست...قسم می خورم...

او که واسطه رساندن تو به من...و من به تو شد...

نمی دانست...یک روز...

تو ... تو چقدر شیرینی...

باور میکنی...؟

اگر بگویم لبهایم هنوز هم محتاج بوسیدن توست...

اصلا...تابحال...در تمام عمرم اینقدر هوس بوسیدن کسی در وجودم ریشه ندوانده بود...

های چوپان...

تازه دارم می فهمم که چرا...

دوست داشتی قبایش را وصله بزنی و کفشش را بدوزی...

کاش می شد...کفشش را بدوزم...قبایش را وصله بزنم...کمی بالاتر بیایم...درست روی آن لبها...

چشمانم را ببندم...لبهایم را آرام آرام رویشان بلغزانم و با تمام شور و حرارتم...آتشی بر روی لبهایش

بنشانم...و ساعتها و ماه ها و سالها...بلکه تا ابد...تا روزی که می خواهد بر تخت قضاوت بندگانش بنشیند

....تا دیگر هوس خلق بنده ی خل و دیوانه ای مثل من به سرش نزند...

اما نمی شود...

و این...گرمای دل انگیز شمع...

همچنان انتظار می کشد...

این عشق نیست...

قسم می خورم...

هوس هم نیست...

فقط حسرت بوسیدن لبهاییست...که لابلایشان زیباترین واژه های جهان موج می زند...

برچسب: نویسنده: مریم کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 5 مهر 1396 ساعت: 7:44

صفحه بندی