عادت نداشتم به نگاه کردن به چشمهای دیگران. سخت بود اما عادت کردم. حالا آدمها را خیلی خیلی بیشتر میشناسم. اما حس میکنم خودم یکی از آنها شده ام. کار و بارم روی غلتک افتاده. اما دیگر خلوت و تنهایی ام را ندارم. دارم کم کم از مدلسازی سرد میشوم. احتمالا اگر بخاطر بچه های حصه نبود تا الان به طور کلی کنار گذاشته بودمش. آدم ها...
هرچند شاید این تصوری بیش نباشد. اما وقتی به وبلاگ بانوی شاعری که سالهای دور میشناختنش زدم، دیدم که او هم توی همین زندگی و میان همین آدمها غرق شده است.
غرق شدن زیاد چیز خوبی نیست. برای همین سعی میکنم ریسمان ارتباطم را با بچه های حصه قطع نکنم. میخواهم همچنان کودک درونم را زنده نگه دارم. برای روز مبادایی که موج آدمهای خوش قلب، تمام جهان را در می نوردند...
.
برچسب:
نویسنده: مریم کریمیپور